تبليغاتX
یادداشتهای صوفی

دیروز واکسن دو ماهگی ویانا را زدیم و با تغییراتی که توی برنامه واکسنش دادیم تا ۵ ماهگی هر ماه ۲ تا واکسن باید بزنه و هرماه یکی دو روزی را اینجوری باید بگذرونیم.واقعا" متوجه نمی شم که چطوری روزها و شبها می گذره و تمام وقتم را با دخترها می گذرونم . توی ۴ هفته گذشته یا خودم دکتر بودم یا ویانا را دکتر بردم خدا را شکر که دیگه همه چیز داره به روزهای عادی و آرام برمی گرده و همه خوب و سالم هستیم و منتظر برگشتن ادی از مسافرت هستیم .  یادم میاد وقتی نوجوان بودم یک برنامه تلویزیونی کودک و نوجوان بود که یک گروه تاتری اجرا می کردند اسمش فکر می کنم "ما می توانیم "بود و خیلی جالب بود من همیشه اون برنامه را می دیدم . آره ما می تونیم هر کاری را به تنهایی انجام بدیم فقط باید بخواهی و قوی باشی و به خودت ایمان داشته باشی . در این روزهای تنهایی دارم خودم را می شناسم و تواناییهای خودم را به آزمایش می گذارم.

Image and video hosting by TinyPic

نانای ملوسکم

 Image and video hosting by TinyPic

 ویانای عروسکم

 

 

 پ.ن.با این نوشته ها میخوام به خودم انرژی مثبت بدم چون واقعا" خسته هستم فقط به خودم می گم فردا بهتره و خدا را شکر می کنم که همه سالم هستیم.  

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 8:28  توسط صوفی | 

 هفته اول

ویانا گلم روز جمعه ۲۵ آپریل ساعت ۸:۳۵ صبح به دنبا اومد. لحظه های قبل از اتاق عمل یک کمی دلهره و نگرانی و شاید ترس داشتم .دوست داشتم نانا هم کنارم باشه . نانا توی بیمارستان بود و یکی از دوستای خوبمون از ساعت ۶ صبح با ما توی بیمارستان بود و قرار بود توی مدتی که ادی توی اتاق عمل هست با نانا باشه و یک کامپیوتر اسباب بازی هم با خودش آورده بود که نانا بازی کنه .  نانا هم بیدار و با تعجب به من که روی تخت بودم و پرستارها یکی یکی می آمدند و می رفتند نگاه می کرد و با وجود خواب آلودگی که داشت حاضر نبود بخوابه و به زور چشمهاش را باز نگه داشته بود. یک نگرانی دیگه من مامانم بود .قبل از اینکه به بیمارستان بریم به مامانم زنگ زدم و فقط می خواستم نگران ما نباشند و بدونند حالم خوبه و قبل از رفتن به اتاق عمل صداشون رابشنوم. ولی چه اشتباهی کردم مامان را بیشتر نگران کردم و در بیمارستان لحظه به لحظه تماس می گرفتند و نگران بودند. دکترم و پرستارها همه از شرایطی که داشتم راضی بودند و همه چیز خوب بود و به دلیل اینکه دکترم بارداره یک دکتر باتجربه دیگه که بعدا" فهمیدم استاد دکترم بوده در اتاق عمل به دکترم کمک می کرد. ادی از دکترم اجازه گرفت و از نزدیک تمام مراحل سزارین را دید و عکس گرفت . فقط دکترم از ادی خواست یک صندلی کنارش باشه اگه حالش بد شد سریع بشینه چون آنها نمی تونند در حین عمل از یکی دیگه هم مراقبت کنند. جالب است که من فقط چهره ادی را می دیدم و از نگاهش  مشخص بود داره با وحشت نگاه می کنه ولی حاضر نبود بشینه و از خیر دیدن عمل بگذره و لحظه به لحظه را هم به من گزارش می داد. جراحی حدود یک ساعت و نیم طول کشید چون دقیقا" همون قسمت جراحی شده قبلی را باز کردند و بالاخره به بچه رسیدند لحظه های که می خواستند بچه را بیرون بکشند با فشار خیلی زیادی به قفسه سینه من بود به طوریکه یک لحظه نفس کشیدن یادم رفت و واقعیتش یک کم ترسیده بودم و با خودم فکر می کردم اگه اتفاقی بیافته نازنینم بدون من چکار می کنه و .... با صدای گریه ویانای گلم احساس آرامش کردم و فقط می خواستم از سلامتی دختر کوچولوم مطمئن بشم. پرستاری که کنارم بود پرده ای که جلوی من قرار داشت را کنار زد تا منهم بتونم ببینم پرستارها چطوری ویانا را تمیز می کنند و کارهاش را انجام می دهند و خیلی سریع ویانا را به ادی دادند و ادی کنارم اومد و چهره فرشته نازم را دیدم و ادی کنارم نشست تا دست و پاهای بیبی را ببینم و خیالم راحت بشه و پرستار هم چند تا عکس از ما گرفت و بعد از آن بیبی را بردند و ادی هم همراهشون رفت و من هم به ریکاوری بردند و اونجا نازنینم و دوستم منتظر بودند . نازنین خوشگلم بهتزده به من نگاه می کرد و اومد کنارم روی تخت نشست و باهم حرف زدیم . مامانم هم زنگ زدند و دیگه حواس نانا هم پرت شد و تلفنی با مامان حرف میزد و بقیه کارها تا جایی که من به اتاقم منتقل شدم و ادی و نانا هم رفتند پیپزا (نانا به پیتزا می گه پیپزا)بخورند . راستی اولین بار که نانا بیبی را دیده به ادی گفته:(Baby is cute) تنها مساله ای که توی مدتی که بیمارستان بودم خیلی اذیتم کرد دوری از نانا بود و من نمی تونستم گریه هام را کنترل کنم و گریه و گریه  مخصوصا" وقتی نانا و ادی می خواستند  خونه بروند. وقتی موقع خدا حافظی با دستهای کوچولوش  پشت سرهم برام بوس می فرستاد و میرفت و دوباره چنددقیقه بعد برمی گشت و منرا بغل می کرد و ادی هم با هزارتا قولی که بهش می داد می بردش هیچ وقت توی زندگیم این احساس وابستگی را به هیچ کسی نداشتم . توی چند روزی که بیمارستان بودم احساس از دست دادن داشتم. احساس می کردم ارتباطم با نازنینم را از دست دادم و احساس می کردم چیزی از دست دادم احساس خلا و گنگی داشتم . نانای مهربونم نگاهش تغییر کرده بود و توی چشمهاش یک چیزی بود که احساس می کردم داره این دوری را به سختی تحمل می کنه نمی دونم شاید نانا خیلی حالش خوب بود و این من بودم که با تغییرات هورمونی که داشتم این احساس را می کردم . واز طرف دیگه کمردرد وحشتناکی آزارم می داد و یکی از دلایل کمردردم تزریق اپیدورال بود که کمردرد یکی از عوارض جانبی است که بعضی ها گرفتارش می شوند و فقط با هر ۳ ساعت مسکن قوی می تونستم روز و شب را بگذرونم. ۴ شب را به هر ترتیبی که بود گذروندیم و شب آخر دیگه از تحملم خارج بود و حالم خیلی بد شد .ادی به نانا گفته بود ۱-۲-۳-۴ شب بگذره مامی میاد خونه و شب آخر ادی می گفت نصفه های شب صدای نانا را می شنیده که می گفته ۱-۲-۳-۴ و صبح زود اومده کنار تخت ادی و گفته : ددی ۱ (one ) ددی (come in) و صبح زود اومدند بیمارستان و بالاخره بعد از ۴ شب و ۵ روز طولانی همگی به خونه اومدیم . توی خونه آرامش پیدا کردم و دورهم بودن برام آرامش بخش بود با وجود درد کمر و جراحی و اینکه همه کارها را باید خودم انجام بدم ولی رضایت بیشتری داشتم و بازحمت و هر ترتیبی این روزها را گذروندم . الان هم که ۱۲- ۱۳ روز گذشته و من کاملا" خوبم و فقط یک کمردرد ناچیز باقیمونده . هفته گذشته با نانا بیرون رفتم و باهم ۱-۲ ساعتی را گشتیم نانا بهتره ولی گاهی اوقات کارهایی می کنه که فقط توجه بگیره و می دونم که این رفتارش طبیعیه و قابل درک. خوشبختانه ویانا خیلی آروم و ساکت هست و خیلی راحت شیر خورد و وزن قدش هم نرماله و خدا را شکر یک دختر سالم و آروم و دوست داشتنی . شبها که بیدار می شه شیر بخوره فقط یک کمی سرو صدا می کنه و من می فهمم بیداره و گرسنه و منتظره تا شیر بخوره . شبها هم موقع شیر خوردن ویانا حسابی بهمون خوش می گذره و تقریبا" ۴۵ دقیقه تا یک ساعت طول می کشه تا شیر بخوره و دایپرش را عوض کنم و دوباره بخوابیم و من راحت بدون نگرانی از اینکه نانا حواسش به ویانا باشه.  

هفته دوم

 خوشبختانه نانا خیلی رفتار خوبی با ویانا داره و به محض اینکه صدای ویانا را دربیاد می گه مامی وینا گریه... و میاد کنار ویانا و می گه وینا هپی(Happy)؟ گریه نو (no).امیدوارم که به همین خوبی پیش بره و حسودی و عکس العمل های بد پیش نیاد. شبها کمتر از ۴ ساعت می تونم بخوابم. ویانا و کارهاش یک طرف، نانا هم یک طرف که به محض بیدار شدن ویانا بیدار می شه و زودتر از من می خواد به کارهای ویانا برسه و به من کمک می کنه . یک شبهایی هم می گه دلش درد می کنه یا دستش درد می کنه و ... و منهم باید نازش را بکشم و هرکاری که می خواد بکنم . موقع شیر دادن به ویانا هم نانا باید کنارم روی صندلی بشینه و ویانا را ناز کنه و منهم به ویانا شیر بدم و گاهی اوقات هم هوس می کنه هاگ می خواد و محکم منرا بغل می کنه و ویانا هم با آرامش و بی خبر از همه جا اون وسط تند تند شیر می خوره. ادی هم میاد و می گه خوش به حالت ، از این لحظه ها لذت ببر............ 

هفته سوم

نانا سرماخورده یک کمی هم کارهایی می کنه که توجه بگیره ولی بطورکلی با ویانا خیلی خوبه و برای ویانا لالایی هم می خونه . احساس می کنم نانا یکدفعه بزرگ شده و توی این چند هفته خیلی روانتر صحبت می کنه ولی کلمات انگلیسی را بیشتر به کار می بره. امروز هم نتونستیم ببریمش مدرسه وقتی برنامه های روتین نانا را بهم می زنم احساس بدی دارم . ویانا خندیدن را شروع کرده و دیگه گردنش را هم می تونه صاف نگه داره  و به سمت راست و چپ تکون بده ولی زود خسته میشه .بندنافش هم روز هفدهم افتاد. به طور کلی بیبی خوبیه و آرومه اگه دل درد نداشته باشه و اینکه شبها هم زیاد بیدار نشه و خواهر بزرگترش را صبحهای زود بیدار نکنه.

هفته چهارم

یک راه حل خوب پیدا کردم که صبح همگی بتونند در آرامش بخوابند. ویانا شبها ساعت ۱۲-۲-۴ بیدار میشه و آخرین باری که بیدار میشه  خیلی سرحاله و می خواد بازی کنه و بقیه را بیدار کنه و منهم با خانوم خوشگلم از اتاق بیرون میام و میذارمش روی کاناپه و باهاش بازی می کنم تا خسته بشه تقریبا" یک ساعت طول میکشه و بعد شیر و لالا همونجا روی کاناپه با هم لالا می کنیم.  توی این هفته ویانا دل درد داشت و بعد از انجام همه کارها و مشورت با دکتر قرار شده یک هفته من رژیم غذایی بدون لبنیات داشته باشم ببینیم بهتر میشه؟ امیدوارم این یکی جواب بده.

این روزها با وجود همه خستگی و کمبود خواب و دل دردهای ویانا و  ....  خوب گذشت و امیدوارم برنامه خوبی پیدا کنم که به همه کارهام مخصوصا" برنامه ها نانای گلم هم برسم.  نوشتن این چهارتا خط تقریبا" یک ماه طول کشیده و خودم هنوز وقت نکردم عکسهایی که از بچه ها گرفتم را درست و حسابی ببینم و دیگه اینکه فقط بگم خیلی کمبود خواب دارم.

Image and video hosting by TinyPic

نانای هپی

Image and video hosting by TinyPic

ویانای هپی

Image and video hosting by TinyPic

نانا در حال لالایی خوندن برای ویانا

Image and video hosting by TinyPic

 بازهم ویانا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 16:11  توسط صوفی | 
Image and video hosting by TinyPic

                                                     روز مادر مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:5  توسط صوفی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
صوفی هستم با همسر خوبم و نازنین خوشگلم در یک شهر کوچک جنوب سانفرانسیسکو زندگی می کنیم . اینجا هم یادداشتهایی از روزهایی که می گذرونیم را می نویسم .

پیوندهای روزانه
مانا و مانیا دخترای آسمون
فاطیما
راستین کوچولو عزیز مامان ویدا
گلهای گلدون (هانا جون و وندا جون)
از آسمون هفتم خاطرات یه مامان زمینی از یه نی نی آسمونی
نگار مامان محمد مهدی
مطبخ خاله خانوم
آشپزخونه(نوشین جون)
شازده کوچولو (آرمان)
عسل بانو
نوشتن برای دل (ماریاجون)
برتر از پرواز ( رها جون)
ما دونفر
فال حافظ
سهیل و ارغوان
دختر شیراز
دفترچه خاطراتم
نوشین
مهديار موش كوچولو
بهشت من
مامان ماهان (مرجان)
وبلاگ گروهی مادرانه
پارسا نمکی مامان
شازده ماهان
یادداشتهایی برای پسرم ایلیا
عسل و شکر
پریسا مامان نازنین جون
نازنین ( نی نی جون)
آرزو جون (مامان آرش)
همه زندگیمون (دریا)
سمیه جون مامان ایلیا
حرفهای یک دل ...
شمیم
مامان کیمیا
زیر یک سقف مشترک
روبین جون
یاسین جون
سرخوشی با کسرا بودن (هدیه جون)
مامان شهرزاد
صدف
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آرشیو موضوعی
یادداشتهای قدیمی
پیوندها
7Rooz
دکتر رهام صادقي
عسل و شكر
مسیح
مردمان
نازلی
تک صدا
نسرین
Mommy and Me
Baby
دنيــــاي ان. ال. پی
کودکانه
فرزندان ما
ارتباط بین زوجین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان